لوزریسم، حماسه و تراژدی

مانی حقیقی یک بار در مصاحبه‌ای که با جریده‌ی مرحوم شهروند امروز داشت، در پاسخ به پرسشی درباره ادبیات روز ایران و چهره‌های شاخصش، از دو سه تا( شاید هم بیشتر) وبلاگ نام برده بود و گفته بود اینها حتی در جایی بالاتر از نویسندگان کاغذی  اسم و رسم‌دار روز ایستاده‌اند و نمونه‌های خیلی بهتری از نثر هستند(نقل به مضمون)
***
من‌ای که با جدی گرفتن و حرف جدی زدن سالهاست مشکل دارم هم میگویم که این یادداشت به نظرم در قله‌ی این حرف ایستاده و مرزی به اسم تفاوت مدیوم را کاملن از بین برده؛نمیدانم، شاید هم چون من تک‌تک کلماتش را شاید زیسته‌ام؛

اما همه‌ی بازی‌ها تنها آغازند*

حرکت از فضای پیموده شده جداست.  فضای پیموده شده متعلق به گذشته است و حرکت متعلق به حال و عبارت است از عمل پیمودن. فضای پیموده شده تجزیه‌شدنی است، در واقع تا بی‌نهایت تجزیه‌پذیر است، در حالیکه حرکت غیر قابل‌ تجزیه است، یا هر بار که تجزیه شود دستخوش تغییرات کیفی می‌شود.

از مقاله‌ی تزهایی در باب حرکت: تفسیر نخست بر برگسون، نوشته‌ی ژیل دُلوز، ترجمه‌ی کامبیز کاهه



* ارواح-پل استر-ترجمه‌ی خجسته کیهان

دایره یعنی بی‌نهایت و بی‌نهایت یعنی دایره؛

برای ترجمه‌ی ترانه‌ی زیر از گروه تول، انواع انگیزه‌های نامربوط و بعضن چه بسا پارادوکسیکال رو داشتم؛چالش ظاهری متن ترانه، مثل اکثر قریب به اتفاق اشعار این گروه، اینه که این حجم از فلسفه‌بافی و تئوری‌پردازی که در خیلی جاهایش عملن تنه به تنه یک نوعِ بسیار خاص و بسیار عجیب از نثر میزنه، برگردوندنش به یک شعرمانند به زبان فارسی رو بسیار سخت میکنه؛ اون هم مخصوصن برای کی؟ مخصوصن برای آماتوری مثل من.همیشه برایم عجیب بوده که همچو عبارات مطنطنی رو آخه چه طور مِینارد کینان و گروهش به قالب موسیقی درمیارن، اون هم بدون حس شدنِ کمترین تصنع از جانب مخاطب و شاید یک پاسخِ بیرونِ گودی این باشه که موسیقیشون هم همگام با اشعار، خیلی خیلی تکنیکاله. 

**********
تا اینجای پست رو به س.ف.ک تقدیم میکنم که من رو با تول آشنا کرد و حرفای بالا شبیه حرفایی شد که از سرِ نمیدونم چی چی تو دانشگاه راجع به تول، با هم رد و بدل میکردیم.

Greenberg directed by Noah Baumbach


Schism(جدا افتادن) :

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
 فرق اساسی اینه
قصدِ خالص که همراه شد
آیا روح عاشق و معشوق رو به حرکت درخواهد آورد؟
فروپاشی همونطور که می‌رسه، اتصال ما رو امتحان میکنه
نوری که آتش ما رو شعله‌ور کرد، بعدش  دریچه‌ی بین ما رو سوزوند
پس نمیتونیم ببینیم که به جایی می‌رسیم؛
اتصالِ* ما رو فلج میکنه

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون فروریختنشون رو دیدم
اشتباهی سرنزده، کسی برای سرزنش نیست
ولی به این معنی نیست که من نخوام انگشتم رو به سمت بقیه نشونه برم و سرزنششون کنم
معبد رو نگاه کن که فرومی‌ریزه
برای این که تکه‌ها رو کنار هم برگردونی، اتصال جدیدی برقرار کن

شعر، که از تربیع کردن فی ما بین به وجود میاد
 و بهاش به وجود آمدن دوره
زیبایی رو در به هم نخوردن** پیدا میکنه

زمانی بود که تکه‌ها کنار هم بودند
اما من، خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
خفه شده از طمع ما به اونا
خطرات دوباره با حدس پیش رفتن رو کاملن در نظر گرفته‌م؛
محکوم به فرو ریختنیم، مگر اینکه رشد کنیم و اتصالمون رو قوی کنیم

سکوت سرد،
تمایل داره که هر حس شفقتی رو کم و لاغر کنه؛
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم

********

* اتصال رو به جای ارتباط در ترجمه‌ی communication به کار بردم. به نظرم حس درست‌تری به متن میداد.

** «به هم نخوردن» رو در ترجمه‌ی dissonance به کار بردم که انگار بیشتر یه اصطلاح  موسیقایی باشه در مایه‌های اصوات ناهنجار و فالش. 

خوش ندارم هیچ توضیح اضافی‌ای بدم. فقط این رو بگم که به طور کلی، دیر بودن یک حُسنی اگر داشته باشه، اینه که کارهای آدم واکنشی به نظر نمیرسه. و اینکه اضافه کنم که تو این نزدیک به دو سال، ماه رمضون رو بهارِ وبلاگ‌نویسی یافته‌م.





از دفترچه خاطراتِ یک دیر/ یک

هر فرم اجتماعی و مکانی که آینده‌ی مصیبت‌بار ما ممکن است برگزیند بیگانه نخواهد بود چرا که بر حسب تعریف از آنِ خودِ ما است. آشنایی‌زدایی، شوک و هراس از دیگری صرفن جلوه‌ای زیبایی‌شناختی و یک دروغ است.

 از مقاله‌ی نوستالژی برای زمان حال/ نوشته‌ی فردریک جیمسن، ترجمه‌ی مازیار اسلامی

So pure,So rare

خودمم نميدونستم ازش چى ميخوام. منتظرِ در اومدن بودم فقط. اين كه هر طور هست، راه بياد باهام. من حرفى از چيزى نزده بودم و شايد دليل اين كه طول ميدادم گفتنِ كارم رو، اين بود كه اصلن كارم اونى نبود كه فكر ميكرد. اصلن كارم اونى كه خودم فكر ميكردم ميخوام يا بايد بهش بگم و علافِ من كه نيست، هم نبود. اصلن من باهاش كارى نداشتم. حتى يه سناريو هم چيده بودم براى منحرف كردنِ اذهان و پر كردنِ وقت كه تنه به تنه فيلماى هاليوود ميزد -اگه نگيم موجِ نو و فرانسوا تروفو- كه البته به يك دروغگوى قهار نياز بود، كه من، لااقل مدتها بود تمرين نداشتم. همه خواسته من كه البته اونموقع هيچ صورتبندى شفافى ازش نداشتم و الان هم نميتونم ادعا كنم اينى كه دارم ميگم صورتبندىِ شفافيه، اين بود: كه از چشمِ اون ديده بشم. حالا كه همه جوره اين همه ماجراى بى-ربط پيش اومده اين وسط و كلى آدمِ بى-ربط هم همه جوره افتادن اين وسط و توى ذهن من، ديگه نميدونم چى ميتونه اين وضعيتِ دستكارى شده رو به خود اين وضعيت نشون بده. حرفِ بيشتر براى سر و ته و وسطِ اين نوشته كم نيست، ولى هر اشاره مستقيمى در حالِ حاضر، امعا و احشام رو ميسوزونه و كشتارگاه پيروزمندانه بهم لبخند خواهد زد. توكل بر خدا. ان شاء الله كه بد فهميده شده از اين محيط آكادميك نميريم؛

تاخیرِ فاز*

از کی تا حالا نوشتن حرفه‌ی تو شده؟
                                           نوشتن هیچ چیز نبوده جز مذهب تو

سیمور:پیشگفتار


*در رثای مرگِ استاد(م)،مرشد(م) و مفتخر شده به لقبِ مسخره‌ی از نوعِ خوب:))،آقای سالینجر،با عشق و نکبت

من آدمِ شلوار جین ام؛یک پستِ ناتمام

تو این بیست و اندی سال،کمتر دوره‌ای بوده که توش شلوار جین نپوشیده باشم.عکسای جِزغلگیم ام که نگاه میکنی،بندشلواریم جین بوده.درست یا غلط، شلوار جین با پیرهنِ رو شلوار برام تعریف شده و به اونهایی که لباسشون و کرده‌ن تو شلوار جینشون حسابی خندیده‌م.این آخریا از گپِ میدون محسنی یه شلوار جین خریدم که از لحاظ مدل و دوخت و رنگ و ملایمتِ حجم سنگشور و اینها ایده‌آلم بود.تنها ایرادش این بود که جای زیپ،دو سه تا دگمه می‌خورد و این علاوه بر حسِ ناراحتِ سختیِ پوشیدن و کندنی که تو آدم به وجود می‌آورد،با آرمان‌های ما از شلوار جین هم نمی‌خوند.هر جور بود کنار اومدم باهاش و دیگه حسابی به هم عادت کرده بودیم.برای همین سه چهار بار تا حالا پاره پوره شده و دادمش که رو هم رو هم روفو کننش.
اون روز اما شلوار جین نپوشیدم.قبلِ عیدی رفته بودیم لیوایزِ گاندی-قاعدتن معدنِ شلوار جین- ولی چیزی که خریدم از این شلوار کِرِمای تیپیکال بود.همین شلواره رو پوشیده بودم با پیرهنِ قاعدتن رو.انقدر اما کله‌ی صُبی جلوی آینه پوشیدم و عوض کردم که نفهمیدم چی شد،یهو به خودم اومدم دیدم پیرهنه رو دارم میدم تو شلوار و کمربندم روش؛از این تیپا که عمریه به چشم تحقیر بهش نگاه کرده‌م.(حسین.ع راست میگفت که آدم زیادی تو آینه نگاه کنه قیافه‌ش عوض میشه؛تیپِ آدمم عوض میشه تازه.) این یکدفعه‌ای عادت کردن به تغییر، چیزی بود که روزای قبلش ام حسابی تو ذهنم وول می‌خورد؛

اساطیرِ آخرین

پیش از اینها،آزاداندیش کسانی بودند که ابتدا مذهبی و مقید به قانون و اخلاق بار می‌آمدند و بعد خود در راه مبارزه و بعد از تحمل رنج به آزاداندیشی می‌رسیدند،اما امروزه‌روز آزاداندیشان مادرزاد پیدا شده‌اند که تا بزرگی از قوانین اخلاق و مذهب بی‌خبر می‌مانند و نمی‌دانند که زمانی این قوانین بر کردار مردم حاکم بوده است و از همان ابتدای کار همه چیز را انکار می‌کنند و وحشی بار می‌آیند.

آنا کارنینا/لئون تالستوی،ترجمه‌ی سروش حبیبی

برای بیست ونه اسفند یک هزار و سیصد و نود

So when you let me in
Let me justify
My only war
You put your hands on me
And I learn words
I didn't know before
(+)Deliberation/Katatonia

برای پر شدن از اندوه و زیبایی،
چاره چیست؟
جز،پر شدن از اندوه و زیبایی
نقشه‌هایت را بسوزان

 

ما چگونه ما شدیم؛بیست و هشت اسفند نود

یادم نمیاد هیچ وقت- تو چهار سال اخیر حداقل- انقدر مستقیم و طولانی و اصطکاکی با زمان درگیر بوده باشم:
از صبح که پا شدم دقیقن میدونستم میخوام تا ظهرش چه کار کنم.هیچ چیز اونطور ذهنم رو مشغول نمیکرد یا اگرم میکرد در این راستا بود که چه جوری میتونم یه میونبر بسازم ازش واسه زودتر رسیدن به هدفِ اون روزم،امروز.
کات کنیم به اون یک ساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی کذایی.چند وقته یا شایدم چند ساله؛با خودم فکر میکنم که بعد از این که فردا یا حالا مثلن دو ساعت دیگه فلان کار رو کردم،بعدش من چه جوری خواهم بود که الآن من نیست.ریشه‌ش شاید برگرده به دوره طفولیتم که با دو تا اَخ‌سرفه و تبِ سی و هفت درجه، دکتره پنیسیلینه رو واسم مینوشت.اونموقع هم بدون اینکه کسی بهم گفته باشه یه مکانیزم دفاعی واسه خودم ساخته بودم؛ فکر میکردم به لحظه‌ی بعد از آمپول خوردن. نه به درد یا بی‌دردی و کم‌دردیِ بعدش؛دقیقن به خود لحظه‌ی بعد از آمپول خوردن؛به اون من‌ای که دیگه قرار نیس آمپول بخوره.اینجوری همه‌ی نفسهای به شماره افتاده و تپش قلب و عرقِ پیشونی و دردای خیالیِ پیش از برخوردم، یه معنیِ دیگه پیدا می‌کرد.اینا از ترسِ خودِ درد نبود،از ترس دیر رسیدن یا نرسیدنِ لحظه‌ی بعد از درد بود.حکایتِ اون هشتاد و هشت دقیقه،حکایتِ مشابه و متفاوتیه.همه‌ش موضوعِ تمرکزه و یکی شدن.از 11:00 تا خودِ 12:28،دیوانه‌وار فقط به اون چیز و انجام دادن یا ندادنش و لحظه‌ی بی‌معنی شدنِ منِ بعد از منصرف شدن فکر میکردم.موضوع موضوعِ اهمیتِ اون عمل نبود؛انجام دادنِ اون عمل،خودش تبدیل به اهمیت شده بود و انجام ندادنش بی‌معنی شدنِ خودِ اهمیت/بی اهمیتی.
بعد،تو اوجِ لمس شدن از زورِ بی‌ارادگیِ ناشی از ترسِ انجام دادن یا/و ترسِ بی‌معنایی،تنها چیزهایی که به کمکم اومدن برای رسیدن به لحظه‌ی بعد؛برای اینکه هنوز لحظه‌ی بعدی وجود داشته باشه،باورایی بودن که انجام دادنِ اون کار رو نسبت به انجام ندادنش تو اولویت بالاتری نسبت به ترس/شجاعت قرار داده بودن و یک نوع لَختیِ کله‌خرواری که اینجور وقتا بدجور به کمکم اومده...