اما همه‌ی بازی‌ها تنها آغازند*

حرکت از فضای پیموده شده جداست.  فضای پیموده شده متعلق به گذشته است و حرکت متعلق به حال و عبارت است از عمل پیمودن. فضای پیموده شده تجزیه‌شدنی است، در واقع تا بی‌نهایت تجزیه‌پذیر است، در حالیکه حرکت غیر قابل‌ تجزیه است، یا هر بار که تجزیه شود دستخوش تغییرات کیفی می‌شود.

از مقاله‌ی تزهایی در باب حرکت: تفسیر نخست بر برگسون، نوشته‌ی ژیل دُلوز، ترجمه‌ی کامبیز کاهه



* ارواح-پل استر-ترجمه‌ی خجسته کیهان

دایره یعنی بی‌نهایت و بی‌نهایت یعنی دایره؛

برای ترجمه‌ی ترانه‌ی زیر از گروه تول، انواع انگیزه‌های نامربوط و بعضن چه بسا پارادوکسیکال رو داشتم؛چالش ظاهری متن ترانه، مثل اکثر قریب به اتفاق اشعار این گروه، اینه که این حجم از فلسفه‌بافی و تئوری‌پردازی که در خیلی جاهایش عملن تنه به تنه یک نوعِ بسیار خاص و بسیار عجیب از نثر میزنه، برگردوندنش به یک شعرمانند به زبان فارسی رو بسیار سخت میکنه؛ اون هم مخصوصن برای کی؟ مخصوصن برای آماتوری مثل من.همیشه برایم عجیب بوده که همچو عبارات مطنطنی رو آخه چه طور مِینارد کینان و گروهش به قالب موسیقی درمیارن، اون هم بدون حس شدنِ کمترین تصنع از جانب مخاطب و شاید یک پاسخِ بیرونِ گودی این باشه که موسیقیشون هم همگام با اشعار، خیلی خیلی تکنیکاله. 

**********
تا اینجای پست رو به س.ف.ک تقدیم میکنم که من رو با تول آشنا کرد و حرفای بالا شبیه حرفایی شد که از سرِ نمیدونم چی چی تو دانشگاه راجع به تول، با هم رد و بدل میکردیم.

Greenberg directed by Noah Baumbach


Schism(جدا افتادن) :

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
 فرق اساسی اینه
قصدِ خالص که همراه شد
آیا روح عاشق و معشوق رو به حرکت درخواهد آورد؟
فروپاشی همونطور که می‌رسه، اتصال ما رو امتحان میکنه
نوری که آتش ما رو شعله‌ور کرد، بعدش  دریچه‌ی بین ما رو سوزوند
پس نمیتونیم ببینیم که به جایی می‌رسیم؛
اتصالِ* ما رو فلج میکنه

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون فروریختنشون رو دیدم
اشتباهی سرنزده، کسی برای سرزنش نیست
ولی به این معنی نیست که من نخوام انگشتم رو به سمت بقیه نشونه برم و سرزنششون کنم
معبد رو نگاه کن که فرومی‌ریزه
برای این که تکه‌ها رو کنار هم برگردونی، اتصال جدیدی برقرار کن

شعر، که از تربیع کردن فی ما بین به وجود میاد
 و بهاش به وجود آمدن دوره
زیبایی رو در به هم نخوردن** پیدا میکنه

زمانی بود که تکه‌ها کنار هم بودند
اما من، خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
خفه شده از طمع ما به اونا
خطرات دوباره با حدس پیش رفتن رو کاملن در نظر گرفته‌م؛
محکوم به فرو ریختنیم، مگر اینکه رشد کنیم و اتصالمون رو قوی کنیم

سکوت سرد،
تمایل داره که هر حس شفقتی رو کم و لاغر کنه؛
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم

********

* اتصال رو به جای ارتباط در ترجمه‌ی communication به کار بردم. به نظرم حس درست‌تری به متن میداد.

** «به هم نخوردن» رو در ترجمه‌ی dissonance به کار بردم که انگار بیشتر یه اصطلاح  موسیقایی باشه در مایه‌های اصوات ناهنجار و فالش. 

خوش ندارم هیچ توضیح اضافی‌ای بدم. فقط این رو بگم که به طور کلی، دیر بودن یک حُسنی اگر داشته باشه، اینه که کارهای آدم واکنشی به نظر نمیرسه. و اینکه اضافه کنم که تو این نزدیک به دو سال، ماه رمضون رو بهارِ وبلاگ‌نویسی یافته‌م.