How to Think of Universe Materialistically and still dematerialize it

We shall cease to think of 'matter' as inert and passive body, awaiting the imposition of form from without, or as like the atoms of Democritus, lumps of impenetrable solidity, only to be moved by the shock of collision. Matter is not simply like the steel of which the spring is made; it is like the coiled spring in which the latent power of movement is stored.

Before and after Socrates/ F.M Cornford
Aristotle chapter


لوزریسم، حماسه و تراژدی

مانی حقیقی یک بار در مصاحبه‌ای که با جریده‌ی مرحوم شهروند امروز داشت، در پاسخ به پرسشی درباره ادبیات روز ایران و چهره‌های شاخصش، از دو سه تا( شاید هم بیشتر) وبلاگ نام برده بود و گفته بود اینها حتی در جایی بالاتر از نویسندگان کاغذی  اسم و رسم‌دار روز ایستاده‌اند و نمونه‌های خیلی بهتری از نثر هستند(نقل به مضمون)
***
من‌ای که با جدی گرفتن و حرف جدی زدن سالهاست مشکل دارم هم میگویم که این یادداشت به نظرم در قله‌ی این حرف ایستاده و مرزی به اسم تفاوت مدیوم را کاملن از بین برده؛نمیدانم، شاید هم چون من تک‌تک کلماتش را شاید زیسته‌ام؛

اما همه‌ی بازی‌ها تنها آغازند*

حرکت از فضای پیموده شده جداست.  فضای پیموده شده متعلق به گذشته است و حرکت متعلق به حال و عبارت است از عمل پیمودن. فضای پیموده شده تجزیه‌شدنی است، در واقع تا بی‌نهایت تجزیه‌پذیر است، در حالیکه حرکت غیر قابل‌ تجزیه است، یا هر بار که تجزیه شود دستخوش تغییرات کیفی می‌شود.

از مقاله‌ی تزهایی در باب حرکت: تفسیر نخست بر برگسون، نوشته‌ی ژیل دُلوز، ترجمه‌ی کامبیز کاهه



* ارواح-پل استر-ترجمه‌ی خجسته کیهان

دایره یعنی بی‌نهایت و بی‌نهایت یعنی دایره؛

برای ترجمه‌ی ترانه‌ی زیر از گروه تول، انواع انگیزه‌های نامربوط و بعضن چه بسا پارادوکسیکال رو داشتم؛چالش ظاهری متن ترانه، مثل اکثر قریب به اتفاق اشعار این گروه، اینه که این حجم از فلسفه‌بافی و تئوری‌پردازی که در خیلی جاهایش عملن تنه به تنه یک نوعِ بسیار خاص و بسیار عجیب از نثر میزنه، برگردوندنش به یک شعرمانند به زبان فارسی رو بسیار سخت میکنه؛ اون هم مخصوصن برای کی؟ مخصوصن برای آماتوری مثل من.همیشه برایم عجیب بوده که همچو عبارات مطنطنی رو آخه چه طور مِینارد کینان و گروهش به قالب موسیقی درمیارن، اون هم بدون حس شدنِ کمترین تصنع از جانب مخاطب و شاید یک پاسخِ بیرونِ گودی این باشه که موسیقیشون هم همگام با اشعار، خیلی خیلی تکنیکاله. 

**********
تا اینجای پست رو به س.ف.ک تقدیم میکنم که من رو با تول آشنا کرد و حرفای بالا شبیه حرفایی شد که از سرِ نمیدونم چی چی تو دانشگاه راجع به تول، با هم رد و بدل میکردیم.

Greenberg directed by Noah Baumbach


Schism(جدا افتادن) :

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
 فرق اساسی اینه
قصدِ خالص که همراه شد
آیا روح عاشق و معشوق رو به حرکت درخواهد آورد؟
فروپاشی همونطور که می‌رسه، اتصال ما رو امتحان میکنه
نوری که آتش ما رو شعله‌ور کرد، بعدش  دریچه‌ی بین ما رو سوزوند
پس نمیتونیم ببینیم که به جایی می‌رسیم؛
اتصالِ* ما رو فلج میکنه

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
چون فروریختنشون رو دیدم
اشتباهی سرنزده، کسی برای سرزنش نیست
ولی به این معنی نیست که من نخوام انگشتم رو به سمت بقیه نشونه برم و سرزنششون کنم
معبد رو نگاه کن که فرومی‌ریزه
برای این که تکه‌ها رو کنار هم برگردونی، اتصال جدیدی برقرار کن

شعر، که از تربیع کردن فی ما بین به وجود میاد
 و بهاش به وجود آمدن دوره
زیبایی رو در به هم نخوردن** پیدا میکنه

زمانی بود که تکه‌ها کنار هم بودند
اما من، خرد شدنشون رو دیدم
کپک‌زده و در حال سوختن
خفه شده از طمع ما به اونا
خطرات دوباره با حدس پیش رفتن رو کاملن در نظر گرفته‌م؛
محکوم به فرو ریختنیم، مگر اینکه رشد کنیم و اتصالمون رو قوی کنیم

سکوت سرد،
تمایل داره که هر حس شفقتی رو کم و لاغر کنه؛
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن
بین اونا که قرار بوده عاشق و معشوق باشن

من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم
من تکه‌های متناسب رو می‌شناسم

********

* اتصال رو به جای ارتباط در ترجمه‌ی communication به کار بردم. به نظرم حس درست‌تری به متن میداد.

** «به هم نخوردن» رو در ترجمه‌ی dissonance به کار بردم که انگار بیشتر یه اصطلاح  موسیقایی باشه در مایه‌های اصوات ناهنجار و فالش. 

خوش ندارم هیچ توضیح اضافی‌ای بدم. فقط این رو بگم که به طور کلی، دیر بودن یک حُسنی اگر داشته باشه، اینه که کارهای آدم واکنشی به نظر نمیرسه. و اینکه اضافه کنم که تو این نزدیک به دو سال، ماه رمضون رو بهارِ وبلاگ‌نویسی یافته‌م.





از دفترچه خاطراتِ یک دیر/ یک

هر فرم اجتماعی و مکانی که آینده‌ی مصیبت‌بار ما ممکن است برگزیند بیگانه نخواهد بود چرا که بر حسب تعریف از آنِ خودِ ما است. آشنایی‌زدایی، شوک و هراس از دیگری صرفن جلوه‌ای زیبایی‌شناختی و یک دروغ است.

 از مقاله‌ی نوستالژی برای زمان حال/ نوشته‌ی فردریک جیمسن، ترجمه‌ی مازیار اسلامی

So pure,So rare

خودمم نميدونستم ازش چى ميخوام. منتظرِ در اومدن بودم فقط. اين كه هر طور هست، راه بياد باهام. من حرفى از چيزى نزده بودم و شايد دليل اين كه طول ميدادم گفتنِ كارم رو، اين بود كه اصلن كارم اونى نبود كه فكر ميكرد. اصلن كارم اونى كه خودم فكر ميكردم ميخوام يا بايد بهش بگم و علافِ من كه نيست، هم نبود. اصلن من باهاش كارى نداشتم. حتى يه سناريو هم چيده بودم براى منحرف كردنِ اذهان و پر كردنِ وقت كه تنه به تنه فيلماى هاليوود ميزد -اگه نگيم موجِ نو و فرانسوا تروفو- كه البته به يك دروغگوى قهار نياز بود، كه من، لااقل مدتها بود تمرين نداشتم. همه خواسته من كه البته اونموقع هيچ صورتبندى شفافى ازش نداشتم و الان هم نميتونم ادعا كنم اينى كه دارم ميگم صورتبندىِ شفافيه، اين بود: كه از چشمِ اون ديده بشم. حالا كه همه جوره اين همه ماجراى بى-ربط پيش اومده اين وسط و كلى آدمِ بى-ربط هم همه جوره افتادن اين وسط و توى ذهن من، ديگه نميدونم چى ميتونه اين وضعيتِ دستكارى شده رو به خود اين وضعيت نشون بده. حرفِ بيشتر براى سر و ته و وسطِ اين نوشته كم نيست، ولى هر اشاره مستقيمى در حالِ حاضر، امعا و احشام رو ميسوزونه و كشتارگاه پيروزمندانه بهم لبخند خواهد زد. توكل بر خدا. ان شاء الله كه بد فهميده شده از اين محيط آكادميك نميريم؛