برنده‌ی بخشِ نوعی نگاه از جشنواره‌‌ی فیل

وقتی برادرانِ نولان هنوز موفق نشده بودند با خلق شخصیتِ هاروی دنتِ دو چهره، کانسپتِ دو روی یک سکه رو به طورِ کامل خز کنند،میشد از این نوشت که این که ما همزمان هم شوقِ آن داریم و عاشقِ اینیم که با شما چشم تو چشم شیم و هم مثلِ سگی که آخرین چارپایی که از باغ بیرون می‌آید،توله‌اش نیست،از آن وحشت داریم و اِبای ناخواسته،خیلی هم ربطی به ما و خصوصیات و حماقتامون نداره...میشد از نگاه نوشت و اثرات جانبی‌ش و چیزهایی که از آن بیرون میزند و باعث می‌شود ما از آنچه در آینه به نظر میرسد، افلیج‌تر بشیم...کریستوفر و جاناتان اما کارِ ما رو آسون کردن و اینا دیگه خیالات و موهوماتی بیش نیست برای تعریف‌ کردن در مدیومِ فیلی

Manhattan directed by Woody Allen






Where the laughs kaf

امروز یک ماجرای بامزه‌ی اسفبار برام اتفاق افتاد. یعنی امروز فهمیدم که یک ماجرای بامزه‌‌‌ی اسفبار برام اتفاق افتاده.و ماجرای بامزه‌ی اسفبار دارای عناصر دو به دوی بامزه- اسفبار است.ماجرای بامزه‌ی اسفبار،دقیقن آنتراکتِ یک نمایشِ نفس‌گیرِ دوپرده و چندپرده نیست.ماجرای بامزه‌ی اسفبار وقتی برای شما اتفاق می‌افتد که انتظارش را ندارید. و اتفاق افتادنِ چیزی که انتظارش را ندارید، بیشتر به بامزگی میبرد تا اسفباری. اما باید دانست که بامزگیِ ماجرای بامزه‌ی اسفبار ناشی از آن نیست.و اینکه آنهایی که ماجرای بامزه‌ی اسفبار براشان اتفاق میافتد با صرفِ کمترین تلاش،خنده‌ی شیطنت‌آمیز پسِ آن را میبینند، از اسفباریِ آن نمیکاهد و به بامزگی‌اش نمی‌افزاید.و ماجرای بامزه‌ی اسفباری که شما را نکشد، بامزه‌تر و اسفبارتر می‌شود.

Painted By Gunter Forg 



Untitled

Untitled by ajdarmahoo
Untitled, a photo by ajdarmahoo on Flickr.

روحِ یک جهانِ بی‌روح*

 صدای کف زدنت کبکهای کیهانی را برای من که زمینی هستم بیدار می‌کنند
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم
ولی شکفته بادا لبان من که نیمه‌ماهِ نیمرخانِ تو را شبانه می‌بوسند
فدای تو دو چشم من که چشمهای تو را خواب دیده‌اند
‌ببینمت تو کجایی که چهره‌ات باغی است که از هزار پنجرۀ نور می‌وزد هر صبح
و شانه‌های تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم
به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقتها که رؤیاها تعطیل می‌شوند وَ ما به گریه روی می‌آریم
                               و،گریه به رو، کجا؟                                                                                            
                                                    

و سایه پشت سرت چیست در شب این که شعر من است که از پشت پای تو می‌آید
چه دستهایی داری          شبیه بوسه!
و خاک از تو که لبریز می‌شود ببین چه جلگه‌ای آنجا که شانه می‌خورد از بوسه‌ها و نسیم
کدام دست نیی چون تو را زده قط       منظری چنین و خوش خط و خالی
شبیه بوسه چه انگشتهای سبزی داری!
نرو
به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقتها که رؤیاها تعطیل می‌شوند وَ ما به گریه روی می‌آریم
                               و،گریه به رو،کجا؟ 
بمان!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟

رضا براهنی/ستایش-خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

* نام کتابی از میشل فوکو
خروش باید باشد اگر آنگاه او حیف می‌شد سکوتِ بی‌امانِ نخ را ذاتی به‌ سانِ رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند می‌خواست نگیرد حتی در حد یک اوربیتِ سیب برای چرخش حول محورِ خودش وضعی و نگذاشت ببارد برای روزی که خودش بارانی و نحس بود که چون اثرِ جادو برفت و کالسکه‌ی سیندرللا کدو‌حلوایی شد باز در آن تکه ابر همش هیچ همش هیچ برای وقتی که گرفت عذر خواست و برفت سوی کوها و خر برفت و خر برفت و خر برفت سوی کتابخانه‌ای که آنگاه رضا براهنی پیدا نمی‌شد از شب پیشش و اصلن هر که گفت ‌همش بداهه‌س گُ خورد با آن خوش خوشانِ باورش که گویی لوکِ خوش‌شانس به خوابش آمده است و او همش هی صدایش می‌کند لاکی‌لوک از بس که هی هی به ترجمه‌های صداسیما باور ندار و مدام پناه می‌برد به آیپادش که سیاهیش به سانِ رهنوردانی که در تراژدی گویند او را در بر بگیرد اگر خدا توفیق دهاد و بزرگا که شما دو تنید وقتی نخ به نخ کردن شایع بود در میان اقوام میانه‌ی سده‌ی هفتم هجری و سرایش آن شعر در شب پیش حکمش آن بود که تو خود امیر خود باش اند یو دُنت نید تو بی اسلیو و شاعره‌های جشن‌ها و نشرها به کمک آن لحظه نیامدند و از دست رفتن عادتی شده بود که هزاران رگ تاخورده در باد تاک را تکان می‌دهد از فرط عطش برای کارهای کاری و عاری از برگ‌های که بر کف چراغ ریخته بود و آن وحشت‌سرا را می‌پاییزاند از روشنای خش‌خش‌گونش درباره‌ی الی نبود آن نخ‌ها و آدامس‌ها و برگ‌ها و رگ‌برگ‌ و کتاب کوچک هر روزه‌ی کیفت بهانه‌ی صحبت بود و حائلِ بحث و اگر نبود چراهای به کجاها برد این امید ما را به کجا می‌روم یارا زارا زین خنده‌های خرده‌اش و شما و سریع بخون دیگه‌اش مرا  چلاند و سپرد در آن سپرده‌ای که سودش سوداست و بانکش را تبلیغی میکرد استراتژیک در ورای آن نام کوچک گفتنش و چرا باید که شبیه ارباب رجوع و مسئول آموزش حرف زده شود اگر نبود آن خنده‌های گاه‌گاه و خدا خدا کن ندیده باشد لرزش صورت لرزان بید را که بتوان گفت اگر از سرِ سرماست آنگاه شاهد بخت کمی در آغوشش جابجا شود به جا پرتره‌ی مینیاتوری و وقار و شکستن یخ و نکته‌‌ی دوم همیشه دوبار زنگ بزند لااقل اگر خدای خواهد که خدا خیرتان دهاد الا ای آهوی دشتی به ماهوری بزن زنگ این کاروان را که عودش دود نکرده تو چشِ خیلیا رفته که نخواهم خیل را تعریف شود با مثالی از من که من چیست اگر رویای صادقه ندانند چیست و ادله‌ی دیگر را مگر خاموشان دانند یا نه نه نه نه توبه کنم من حق همیشه با مشتری است در سوی کوه به این طرف و زادگاه مرا قدغن کرد از برگشتن گردن که دلایل پزشکی رد کرده است بدتر بتر از ماها

موجودات مجهولی دنیا را می‌جوند*


           
گیملی گفت:«بی‌ایمان است آن کس که وقتی جاده تاریک می‌شود، سخن از وداع پیش بکشد.»
الروند گفت:«شاید، اما بگذار کسی که فرو افتادن شب را ندیده است، عهد و پیمانِ پا گذاشتن در تاریکی نبندد.»
گیملی گفت:«اما سوگند خوردن ممکن است دلی را که به تزلزل گرفتار آمده نیرو ببخشد.»
الروند گفت:«یا آن را در هم شکند...



ارباب حلقه‌ها؛ یاران حلقه/ جی آر آر تالکین- ترجمه‌ی رضا علیزاده




* گندالف سفید از سفر گندالف خاکستری می‌گوید


                                    
  
             

در جستجوی برکتِ از دست‌رفته/ دو

شب در سرِ ما است یا ما در سرِ شبیم؟
کدام ورطه به کدام ورطه خیره شده؟
آوازی نیست

        ***
کلّه‌ی صبح
پرنده‌ها نخفته‌اند
             نوکشان را نچیده‌اند
                                     گرفتار نیستند
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بُرده‌شان

       ***
طلایه‌ی هیچ لشکری نیست
چراغ خاموش
بالشت سفت نیست
چراغ روشن

      ***
سپیده زد
           سلام کن
                سپیدیِ کاغذ
                        را فراموش
     
      ***
 p.s: Friday is not one day of a week, Friday is a lifetime

Falling Deeper




بچه مثبت‌ها برای نگهداری از خاطراتشان آنها را به طریق زیر مومیایی می‌کنند:
بعد از اینکه خاطره را با کرک و پشم پر کردند، آن را از سر تا پا توی یک ملافه‌ی سیاه می‌پیچند و به دیوار سالن آویزان می‌کنند. روی آن کارت کوچکی می‌گذارند که رویش نوشته:
«سفر به کیلمِس» یا «فرانک سیناترا». 
در عوض، خُل‌خُلی‌ها، این موجودات شلخته و پر جنب و جوش، خاطره‌ها را رها می‌کنند تا میان فریادهای شادمانه در خانه ول بگردند، و خودشان بین خاطرات قدم می‌زنند و هر وقت یکی از خاطراتشان از کنارشان می‌گذرد، به آرامی نوازشش می‌کنند و به آن می‌گویند: « افسوسِ چیزی رو نخور.» یا: «مراقب پله‌ها باش.»
برای همین، خانه‌های بچه‌ مثبت‌ها مرتب و ساکت است اما خانه‌های خل‌خلی‌ها پر از سر و صدا و درهایی است که مرتب به هم می‌خورند. همسایه‌ها همیشه از خل‌خلی‌ها شکایت می‌کنند؛ بچه مثبت‌ها سرشان را به نشانه‌ی همدردی تکان می‌دهند و می‌روند تا مطمئن شوند که همه‌ی برچسب‌ها سرِ جایشان هستند. 

قصه‌های قر و قاطی 1/ خولیو کورتاسار- ترجمه‌ی جیران مقدم





پ‌ن: عکس‌ها اصلا تزئیتی نیست،اما دقیقا یادم نمی‌آید از کجا برشان داشته‌ام!



إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ ۗ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا*

و روزهایی بودند که دل‌ها در آن مرده بود از شدتِ بی‌معنی و نادقیقِ خیلی چیزهای ناچیز و ضعفِ خودشان در عدمِ ترکِ زمینِ بازیِ بی‌شرفانه و ناتوانی در پیدا کردنِ ابعادِ استانداردِ بی‌نظمیِ برساخته‌ی نظمِ شخصی 


     * نساء/پنجاه و هشت

در جستجوی برکتِ از دست‌رفته/ یک

مدت‌ها است دلم غنج نزده؛ شده که با آهنگی، خیالی دمی به جای دیگه‌ای پرت شم و موقتن از این حالا، از این اکنونِ مسخره‌ی لعنتی فاصله بگیرم، اما داریم از غنج صحبت می‌کنیم؛ تالاپ و تولوپای معمولی که به خاطر جریان هوا و گرده‌افشانی گل‌ها و آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار و فُلان به سراغ قلب بی‌نوای آدمی میان که حساب نیست.
زمانایی و به یاد می‌آرم که به خاطر مسافرتی که فردا در پیشه، فوتبالی که قراره کانال سه با نیم ساعت تاخیر پخش کنه،مهمونایی که قراره شب و بمونن یا اصلن نفس پنج‌شنبه بودنِ روز پیش رو، تا خود صبح چشم روی چشم نگذاشتم.
حالا؛الان؛اکنون هم گاهی یا اکثر اوقات تمام شب و بیدارم. نه صدایی میشنوم که قلقلکم بده، نه تو خیالات خودمم و نه هیچ چیِ دیگه.
نشستم به انتظار ولی منتظرِ هیچ چیز نیستم.
چیزی
جایی 
وقتی  
در من
شکسته است
و من هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت خوب نخواهم شد؟

به یاد ماه رمضون پارسالم و سالای پیش-دو...


این آهنگ و اضافه کردم به وبلاگ 


این عکسم دوست دارم




تیم برتون، پشت صحنه‌ی سویینی تاد: آرایشگر پلید خیابان فلیت


همین 

شاید ادامه داشته باشد...
         
پ‌ن: ... There was a barber and his wife. And she was beautiful 



اسم‌ها جدیدن برام معما شدن.به آهنگشون که گوش می‌دم، گیج می‌شم.نمی‌تونم به‌سادگی وجودشون و قبول کنم.و این هیچ ربطی به شخصی که این نام و با خودش حمل می‌کنه نداره؛مثل کلمه‌های مجردی شدن که انگار روی هیچ چیز نیستن.نمیدونم این چه ربطی به خوابام می‌تونه داشته باشه و اصلن خوابایی که ممکنه به این موضوع ربط داشته باشه رو یادم نمیاد.یه چیزی که نمیدونم،یونگی،فرویدی،چیزی از ناکجای هوا بهم میگه که بین این دو تا ارتباطی هست؟ نمیدونم. شاید فقط مشابهتشونه؛ناتمامی و مرموزیتِ یکسان‌ انگاشته شدشون توسط من، که وادارم می‌کنه بین این دو تا ارتباطی ببینم.
حالا هر چی.
 و این اسم‌ها درسته که مستقل از شخصی که بهش تعلق دارن من و گیج می‌کنن ولی اگر بخوایم از هیچ نکته‌ای نگذریم، باید بگم که همشون تا اون جایی که حافظه یاری کنه متعلق به موجودات مذکرن؛ هم‌جنسانم.این میتونه هیچ چیز و نرسونه.اما وقتی در نظر بگیریم که یکی از اون کلمات مجردِ تشویش برانگیزِ گُنگ برای من اسم خودم بوده، دیگه نمیتونیم با قطعیت از عدم ارتباط حرف بزنیم.البته وقتی پای خود آدم پیش خودش وسط میاد دیگه هیچ چیز و نمیشه مستقل در نظر گرفت.فعلن که تنها دو،سه اسم به این دایره وارد شدن و خیلی هم چند وقت به چند وقت. اما وقتی دوباره خوابهایی که یادم نمیادشون بیان سراغم و متعدد بشن،یه چیزی که نمیدونم، یونگی،فرویدی،چیزی از ناکجای هوا بهم میگه که این حالت تکرار خواهد شد و شاید با اینکه این دو هیچ ربطی ندارن، مقدمه‌ی فراموشی آشنایی با خود اشیا، خود افراد،خود چیزها هم بشه.نمیدونم.
حالا هر چی.

مرا خود با تو چیزی در میان هست

نارنیا،نارنیا،نارنیا،بیدار شو،عشق بورز.اندیشه کن.سخن بگو
                                     درختهای روان باش.جانوران سخنگو باش.آب‌های ملکوتی باش

Narnia, Narnia, Narnia, awake. Love. Think. Speak. Be walking trees. Be talking beasts. Be divine waters



خواهرزادۀ جادوگر-از سری ماجراهای نارنیا-نوشته‌ی سی.اس.لوییز-ترجمه‌ی امید اقتداری/منوچهر کریم‌زاده



به یادِ ماه رمضون پارسالم و سالای پیش...

دوستم-یعنی دوستی-به هر حال، گفت یا اشاره کرد که سَحَرا-یا سحری؛یک سحر یعنی منظورمه-بیدار که می‌شن نمیدونم با کی‌کی؛      
عمه‌ای،مامان‌بزرگی-خودش می‌گفت مادربزرگ-حرفایی زده شده و کارایی به انجام رسیده لابد،اون وسط یه تیککه از حرفاش تو ذهنم بُلد شد که؛غذام و برداشتم بردم تو ایوون.نونِ که تموم شد دوباره بقیه‌ی حرفاش واسم آن‌بُلد-بله از خودم درآوردم-شد. صبح روز بعد که به زبان شهرالرمضان میشه سحر بعد، دیدم که کتاب مذهب علیه مذهب دکترعلی شریعتی -از این کوچیک جیبیا که انتشارات گام نو از تو سخنرانیای دکتر درآورده- تو دستمه و نشستم تو تراس خونه جدیده-صفت در اینجا مطلقه، نه نسبی- دارم صُب به صُب؛ ببخشید سحر به سحر، تو فاصله‌ی تموم شدن غدا و تنقل تا اذونِ صُب، میخونم و پیش میرم و شده روتینِ سحرانه‌م.

ادامه دارد...


با کریمان کارها دشوار نیست؟/ یک



البته فرصت‌هایی هست که به عبارتی بزرگ‌تر از آن‌اند که بشود از آن‌ها استفاده کرد. چیزهایی هست که علت شکستشان در خودشان نهفته است. بله، چنین چیزی شگفت انگیز است.


قصر-فرانتز کافکا-ترجمه‌‌‌‌‌ی علی‌اصغر حداد


پ‌ن: عکس تزئینی هم نیست.