إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ ۗ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا*

و روزهایی بودند که دل‌ها در آن مرده بود از شدتِ بی‌معنی و نادقیقِ خیلی چیزهای ناچیز و ضعفِ خودشان در عدمِ ترکِ زمینِ بازیِ بی‌شرفانه و ناتوانی در پیدا کردنِ ابعادِ استانداردِ بی‌نظمیِ برساخته‌ی نظمِ شخصی 


     * نساء/پنجاه و هشت

در جستجوی برکتِ از دست‌رفته/ یک

مدت‌ها است دلم غنج نزده؛ شده که با آهنگی، خیالی دمی به جای دیگه‌ای پرت شم و موقتن از این حالا، از این اکنونِ مسخره‌ی لعنتی فاصله بگیرم، اما داریم از غنج صحبت می‌کنیم؛ تالاپ و تولوپای معمولی که به خاطر جریان هوا و گرده‌افشانی گل‌ها و آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار و فُلان به سراغ قلب بی‌نوای آدمی میان که حساب نیست.
زمانایی و به یاد می‌آرم که به خاطر مسافرتی که فردا در پیشه، فوتبالی که قراره کانال سه با نیم ساعت تاخیر پخش کنه،مهمونایی که قراره شب و بمونن یا اصلن نفس پنج‌شنبه بودنِ روز پیش رو، تا خود صبح چشم روی چشم نگذاشتم.
حالا؛الان؛اکنون هم گاهی یا اکثر اوقات تمام شب و بیدارم. نه صدایی میشنوم که قلقلکم بده، نه تو خیالات خودمم و نه هیچ چیِ دیگه.
نشستم به انتظار ولی منتظرِ هیچ چیز نیستم.
چیزی
جایی 
وقتی  
در من
شکسته است
و من هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت خوب نخواهم شد؟

به یاد ماه رمضون پارسالم و سالای پیش-دو...


این آهنگ و اضافه کردم به وبلاگ 


این عکسم دوست دارم




تیم برتون، پشت صحنه‌ی سویینی تاد: آرایشگر پلید خیابان فلیت


همین 

شاید ادامه داشته باشد...
         
پ‌ن: ... There was a barber and his wife. And she was beautiful 



اسم‌ها جدیدن برام معما شدن.به آهنگشون که گوش می‌دم، گیج می‌شم.نمی‌تونم به‌سادگی وجودشون و قبول کنم.و این هیچ ربطی به شخصی که این نام و با خودش حمل می‌کنه نداره؛مثل کلمه‌های مجردی شدن که انگار روی هیچ چیز نیستن.نمیدونم این چه ربطی به خوابام می‌تونه داشته باشه و اصلن خوابایی که ممکنه به این موضوع ربط داشته باشه رو یادم نمیاد.یه چیزی که نمیدونم،یونگی،فرویدی،چیزی از ناکجای هوا بهم میگه که بین این دو تا ارتباطی هست؟ نمیدونم. شاید فقط مشابهتشونه؛ناتمامی و مرموزیتِ یکسان‌ انگاشته شدشون توسط من، که وادارم می‌کنه بین این دو تا ارتباطی ببینم.
حالا هر چی.
 و این اسم‌ها درسته که مستقل از شخصی که بهش تعلق دارن من و گیج می‌کنن ولی اگر بخوایم از هیچ نکته‌ای نگذریم، باید بگم که همشون تا اون جایی که حافظه یاری کنه متعلق به موجودات مذکرن؛ هم‌جنسانم.این میتونه هیچ چیز و نرسونه.اما وقتی در نظر بگیریم که یکی از اون کلمات مجردِ تشویش برانگیزِ گُنگ برای من اسم خودم بوده، دیگه نمیتونیم با قطعیت از عدم ارتباط حرف بزنیم.البته وقتی پای خود آدم پیش خودش وسط میاد دیگه هیچ چیز و نمیشه مستقل در نظر گرفت.فعلن که تنها دو،سه اسم به این دایره وارد شدن و خیلی هم چند وقت به چند وقت. اما وقتی دوباره خوابهایی که یادم نمیادشون بیان سراغم و متعدد بشن،یه چیزی که نمیدونم، یونگی،فرویدی،چیزی از ناکجای هوا بهم میگه که این حالت تکرار خواهد شد و شاید با اینکه این دو هیچ ربطی ندارن، مقدمه‌ی فراموشی آشنایی با خود اشیا، خود افراد،خود چیزها هم بشه.نمیدونم.
حالا هر چی.

مرا خود با تو چیزی در میان هست

نارنیا،نارنیا،نارنیا،بیدار شو،عشق بورز.اندیشه کن.سخن بگو
                                     درختهای روان باش.جانوران سخنگو باش.آب‌های ملکوتی باش

Narnia, Narnia, Narnia, awake. Love. Think. Speak. Be walking trees. Be talking beasts. Be divine waters



خواهرزادۀ جادوگر-از سری ماجراهای نارنیا-نوشته‌ی سی.اس.لوییز-ترجمه‌ی امید اقتداری/منوچهر کریم‌زاده



به یادِ ماه رمضون پارسالم و سالای پیش...

دوستم-یعنی دوستی-به هر حال، گفت یا اشاره کرد که سَحَرا-یا سحری؛یک سحر یعنی منظورمه-بیدار که می‌شن نمیدونم با کی‌کی؛      
عمه‌ای،مامان‌بزرگی-خودش می‌گفت مادربزرگ-حرفایی زده شده و کارایی به انجام رسیده لابد،اون وسط یه تیککه از حرفاش تو ذهنم بُلد شد که؛غذام و برداشتم بردم تو ایوون.نونِ که تموم شد دوباره بقیه‌ی حرفاش واسم آن‌بُلد-بله از خودم درآوردم-شد. صبح روز بعد که به زبان شهرالرمضان میشه سحر بعد، دیدم که کتاب مذهب علیه مذهب دکترعلی شریعتی -از این کوچیک جیبیا که انتشارات گام نو از تو سخنرانیای دکتر درآورده- تو دستمه و نشستم تو تراس خونه جدیده-صفت در اینجا مطلقه، نه نسبی- دارم صُب به صُب؛ ببخشید سحر به سحر، تو فاصله‌ی تموم شدن غدا و تنقل تا اذونِ صُب، میخونم و پیش میرم و شده روتینِ سحرانه‌م.

ادامه دارد...


با کریمان کارها دشوار نیست؟/ یک



البته فرصت‌هایی هست که به عبارتی بزرگ‌تر از آن‌اند که بشود از آن‌ها استفاده کرد. چیزهایی هست که علت شکستشان در خودشان نهفته است. بله، چنین چیزی شگفت انگیز است.


قصر-فرانتز کافکا-ترجمه‌‌‌‌‌ی علی‌اصغر حداد


پ‌ن: عکس تزئینی هم نیست.