در جستجوی برکتِ از دست‌رفته/ یک

مدت‌ها است دلم غنج نزده؛ شده که با آهنگی، خیالی دمی به جای دیگه‌ای پرت شم و موقتن از این حالا، از این اکنونِ مسخره‌ی لعنتی فاصله بگیرم، اما داریم از غنج صحبت می‌کنیم؛ تالاپ و تولوپای معمولی که به خاطر جریان هوا و گرده‌افشانی گل‌ها و آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار و فُلان به سراغ قلب بی‌نوای آدمی میان که حساب نیست.
زمانایی و به یاد می‌آرم که به خاطر مسافرتی که فردا در پیشه، فوتبالی که قراره کانال سه با نیم ساعت تاخیر پخش کنه،مهمونایی که قراره شب و بمونن یا اصلن نفس پنج‌شنبه بودنِ روز پیش رو، تا خود صبح چشم روی چشم نگذاشتم.
حالا؛الان؛اکنون هم گاهی یا اکثر اوقات تمام شب و بیدارم. نه صدایی میشنوم که قلقلکم بده، نه تو خیالات خودمم و نه هیچ چیِ دیگه.
نشستم به انتظار ولی منتظرِ هیچ چیز نیستم.
چیزی
جایی 
وقتی  
در من
شکسته است
و من هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت خوب نخواهم شد؟