So pure,So rare
خودمم نميدونستم ازش چى ميخوام. منتظرِ در اومدن بودم فقط. اين كه هر طور هست، راه بياد باهام. من حرفى از چيزى نزده بودم و شايد دليل اين كه طول ميدادم گفتنِ كارم رو، اين بود كه اصلن كارم اونى نبود كه فكر ميكرد. اصلن كارم اونى كه خودم فكر ميكردم ميخوام يا بايد بهش بگم و علافِ من كه نيست، هم نبود. اصلن من باهاش كارى نداشتم. حتى يه سناريو هم چيده بودم براى منحرف كردنِ اذهان و پر كردنِ وقت كه تنه به تنه فيلماى هاليوود ميزد -اگه نگيم موجِ نو و فرانسوا تروفو- كه البته به يك دروغگوى قهار نياز بود، كه من، لااقل مدتها بود تمرين نداشتم. همه خواسته من كه البته اونموقع هيچ صورتبندى شفافى ازش نداشتم و الان هم نميتونم ادعا كنم اينى كه دارم ميگم صورتبندىِ شفافيه، اين بود: كه از چشمِ اون ديده بشم.
حالا كه همه جوره اين همه ماجراى بى-ربط پيش اومده اين وسط و كلى آدمِ بى-ربط هم همه جوره افتادن اين وسط و توى ذهن من، ديگه نميدونم چى ميتونه اين وضعيتِ دستكارى شده رو به خود اين وضعيت نشون بده. حرفِ بيشتر براى سر و ته و وسطِ اين نوشته كم نيست، ولى هر اشاره مستقيمى در حالِ حاضر، امعا و احشام رو ميسوزونه و كشتارگاه پيروزمندانه بهم لبخند خواهد زد.
توكل بر خدا. ان شاء الله كه بد فهميده شده از اين محيط آكادميك نميريم؛