من آدمِ شلوار جین ام؛یک پستِ ناتمام

تو این بیست و اندی سال،کمتر دوره‌ای بوده که توش شلوار جین نپوشیده باشم.عکسای جِزغلگیم ام که نگاه میکنی،بندشلواریم جین بوده.درست یا غلط، شلوار جین با پیرهنِ رو شلوار برام تعریف شده و به اونهایی که لباسشون و کرده‌ن تو شلوار جینشون حسابی خندیده‌م.این آخریا از گپِ میدون محسنی یه شلوار جین خریدم که از لحاظ مدل و دوخت و رنگ و ملایمتِ حجم سنگشور و اینها ایده‌آلم بود.تنها ایرادش این بود که جای زیپ،دو سه تا دگمه می‌خورد و این علاوه بر حسِ ناراحتِ سختیِ پوشیدن و کندنی که تو آدم به وجود می‌آورد،با آرمان‌های ما از شلوار جین هم نمی‌خوند.هر جور بود کنار اومدم باهاش و دیگه حسابی به هم عادت کرده بودیم.برای همین سه چهار بار تا حالا پاره پوره شده و دادمش که رو هم رو هم روفو کننش.
اون روز اما شلوار جین نپوشیدم.قبلِ عیدی رفته بودیم لیوایزِ گاندی-قاعدتن معدنِ شلوار جین- ولی چیزی که خریدم از این شلوار کِرِمای تیپیکال بود.همین شلواره رو پوشیده بودم با پیرهنِ قاعدتن رو.انقدر اما کله‌ی صُبی جلوی آینه پوشیدم و عوض کردم که نفهمیدم چی شد،یهو به خودم اومدم دیدم پیرهنه رو دارم میدم تو شلوار و کمربندم روش؛از این تیپا که عمریه به چشم تحقیر بهش نگاه کرده‌م.(حسین.ع راست میگفت که آدم زیادی تو آینه نگاه کنه قیافه‌ش عوض میشه؛تیپِ آدمم عوض میشه تازه.) این یکدفعه‌ای عادت کردن به تغییر، چیزی بود که روزای قبلش ام حسابی تو ذهنم وول می‌خورد؛