ما چگونه ما شدیم؛بیست و هشت اسفند نود

یادم نمیاد هیچ وقت- تو چهار سال اخیر حداقل- انقدر مستقیم و طولانی و اصطکاکی با زمان درگیر بوده باشم:
از صبح که پا شدم دقیقن میدونستم میخوام تا ظهرش چه کار کنم.هیچ چیز اونطور ذهنم رو مشغول نمیکرد یا اگرم میکرد در این راستا بود که چه جوری میتونم یه میونبر بسازم ازش واسه زودتر رسیدن به هدفِ اون روزم،امروز.
کات کنیم به اون یک ساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی کذایی.چند وقته یا شایدم چند ساله؛با خودم فکر میکنم که بعد از این که فردا یا حالا مثلن دو ساعت دیگه فلان کار رو کردم،بعدش من چه جوری خواهم بود که الآن من نیست.ریشه‌ش شاید برگرده به دوره طفولیتم که با دو تا اَخ‌سرفه و تبِ سی و هفت درجه، دکتره پنیسیلینه رو واسم مینوشت.اونموقع هم بدون اینکه کسی بهم گفته باشه یه مکانیزم دفاعی واسه خودم ساخته بودم؛ فکر میکردم به لحظه‌ی بعد از آمپول خوردن. نه به درد یا بی‌دردی و کم‌دردیِ بعدش؛دقیقن به خود لحظه‌ی بعد از آمپول خوردن؛به اون من‌ای که دیگه قرار نیس آمپول بخوره.اینجوری همه‌ی نفسهای به شماره افتاده و تپش قلب و عرقِ پیشونی و دردای خیالیِ پیش از برخوردم، یه معنیِ دیگه پیدا می‌کرد.اینا از ترسِ خودِ درد نبود،از ترس دیر رسیدن یا نرسیدنِ لحظه‌ی بعد از درد بود.حکایتِ اون هشتاد و هشت دقیقه،حکایتِ مشابه و متفاوتیه.همه‌ش موضوعِ تمرکزه و یکی شدن.از 11:00 تا خودِ 12:28،دیوانه‌وار فقط به اون چیز و انجام دادن یا ندادنش و لحظه‌ی بی‌معنی شدنِ منِ بعد از منصرف شدن فکر میکردم.موضوع موضوعِ اهمیتِ اون عمل نبود؛انجام دادنِ اون عمل،خودش تبدیل به اهمیت شده بود و انجام ندادنش بی‌معنی شدنِ خودِ اهمیت/بی اهمیتی.
بعد،تو اوجِ لمس شدن از زورِ بی‌ارادگیِ ناشی از ترسِ انجام دادن یا/و ترسِ بی‌معنایی،تنها چیزهایی که به کمکم اومدن برای رسیدن به لحظه‌ی بعد؛برای اینکه هنوز لحظه‌ی بعدی وجود داشته باشه،باورایی بودن که انجام دادنِ اون کار رو نسبت به انجام ندادنش تو اولویت بالاتری نسبت به ترس/شجاعت قرار داده بودن و یک نوع لَختیِ کله‌خرواری که اینجور وقتا بدجور به کمکم اومده...