به یادِ ماه رمضون پارسالم و سالای پیش...

دوستم-یعنی دوستی-به هر حال، گفت یا اشاره کرد که سَحَرا-یا سحری؛یک سحر یعنی منظورمه-بیدار که می‌شن نمیدونم با کی‌کی؛      
عمه‌ای،مامان‌بزرگی-خودش می‌گفت مادربزرگ-حرفایی زده شده و کارایی به انجام رسیده لابد،اون وسط یه تیککه از حرفاش تو ذهنم بُلد شد که؛غذام و برداشتم بردم تو ایوون.نونِ که تموم شد دوباره بقیه‌ی حرفاش واسم آن‌بُلد-بله از خودم درآوردم-شد. صبح روز بعد که به زبان شهرالرمضان میشه سحر بعد، دیدم که کتاب مذهب علیه مذهب دکترعلی شریعتی -از این کوچیک جیبیا که انتشارات گام نو از تو سخنرانیای دکتر درآورده- تو دستمه و نشستم تو تراس خونه جدیده-صفت در اینجا مطلقه، نه نسبی- دارم صُب به صُب؛ ببخشید سحر به سحر، تو فاصله‌ی تموم شدن غدا و تنقل تا اذونِ صُب، میخونم و پیش میرم و شده روتینِ سحرانه‌م.

ادامه دارد...